لیلا

تقدیم به: لیلا. س. ج.

 


نامت عاشقانه ای تمام
که بُراق می شوم
رو به چشمانت
و تو 
در تمام این اعصار
معشوقه ای تمام
از روز اکملت لکم دینکم
حتی از همان هنگامه قالو بلی
که خدا
همان خدای عشق
از همه ما قسم گرفت
که نامت 
عاشقانه ای که زوال نمی یابد
و چشمانت
گاهی چون زُمُرّدان یکتای ماچین
گاهی همچون آهوان گریزپای ختن
اما
اما
اما 
نامت همیشه یکی
یکتا
همچون خدای بی همتا
یکی
لیلا.

 

اصفهان

23/2/91

   + مهدی بهروزی - ۱۱:٠٥ ‎ق.ظ ; ۱۳٩۱/٢/٢٤

هرمزان فیروز

هرمز ایستاده بود و بدون آنکه سرمای طاقت فرسای اطراف، رویش تاثیری گذاشته باشد به چشمهای از حدقه در آمده و پرهیجان نامدار خیره شده بود. کنار او صدای شرشر آبشار می آمد که از سرمای شدید کناره هایش قندیل بسته بود. صدای نامدار در میان صدای آبشار گم می شد و هر چه بیشتر رگ گردنش متورم می شد کمتر کلمه ای به گوش هرمز می رسید. اما حتی اگر صدای آبشار هم نبود باز هم هرمز هیچ چیزی نمی شنید.

او به خاطرات کتابهایش بازگشته بود وقتی که هرمزِفیروز سوار بر کشتی های تجاری ایران به همراه بیست ملاح و پنج بازرگان و عده ای ملازم از جزیره هرمز به سمت هندوستان راه افتاده بود و حالا در کناره بندر گواتر کشتی اش توقف کرده بود تا ملاحان برای آوردن آب شیرین به جزیزه بروند.

بدن هایشان به عرق نشسته بود، دندانهایشان به هم می خورد و در آن هوای سرد گم شدن سرلک کلافه شان کرده بود. عرق تنشان نه از گرم شدن بدنهایشان که از ترس و وحشتی بود که بر هر دویشان هجوم آورده بود. سرلک آنها را برای دیدن بنایی از زمان ساسانیان از هزار کیلومتر به اینجا آورده بود. میان کوههای سر به فلک کشیده زاگرس، در کنار شهری که هیچ آثاری از آن پیدا نبود و حتی نامش هم در نوشته های تاریخی فراموش شده بود.

سرلک با آن قیافه مردانه و جدی اش آنها را متقاعد کرده بود که برای اینکه پایان نامه هایتان را تکمیل کنید حتما بیایید تا بقایای این شهر را نشان تان بدهم و هرمز و نامدار وسایلشان را جمع و جور کرده بودند و هزار کیلومتر راه آمده بودند تا در میان کوههای زاگرس خودشان را به شهری برسانند که فیروزگرد نام داشت، نامی که هیچ جا در تاریخ نامی از او برده نشده بود و فقط مردمان دهی در فاصله 10 کیلومتری آن از آن نام میبردند و درباره اش داستانها می گفتند و سرلک هم یکی از اهالی روستا بود.

ملاحان کشتی تجاری هرمزِ فیروز که چند روز پیش مخازن آب شیرینشان را در جزیره هرمز مملو از آب شیرین کرده بودند حالا داشتند در ساحل گواتر از قایق هایشان پیاده می شدند با مشکهای خالی بر دوششان تا پراز آب شیرینشان کنند، به اندازه 15 روز آینده ای که راه تا هندوستان باقی مانده بود. ملاحان زیر آن گرمای سوزان چهره های آفتاب سوخته شان به عرق نشسته بود و رد پاهایشان بر شن های ساحلی و اندکی آن سو تر بر خاک نه چندان سخت و سفت جاده ساحلی ای که به سمت شهر می رفت بر جای می ماند. پاهای سوخته، صورت های آفتاب زده، خیس از آبهایی که از تن و سرشان شره می کرد.

ملاحان شب گذشته متوجه شده بودند که عقربهایی سیاه که زهرهایی کشنده دارند وارد مخزن بزرگ آب شیرین کشتی شده اند و از آنجا که می ترسیدند زهری از آن عقربها و خاصه آنهایی که در آب مرده بودند وارد آب شیرین انباشته شده در کشتی شده باشد، تمام آبها را به دریا ریخته و حالا پس از چند ساعت تشنگی به گواتر آمده بودند تا دوباره مخازن را پر کنند و به راهشان برای فروش پارچه ها و خشکبارشان به هندیان ادامه دهند.

هرمز دندانهایش به هم می خورد و خوب دقت کرد تا صدای نامدار را بشنود. نامدار از ناپدید شدن سرلک گلایه می کرد و آمدنشان  به فیروزگرد را به گردن هرمز می انداخت که چگونه خام حرفهای سرلک شده است و در این هوای سرد و بدون توشه در کنار آبشاری که هراس به دلشان می انداخت نه راهی برای برگشت  و نه توشه ای برای ماندن داشتند.

سرلک تعریف می کرد در میانه کوههای زاگرس و در 10 کیلومتری روستای نقش بندان شهری باستانی است که بقایای آن در کشاکش روزهای رفته تاریخ محو و نابود شده است و این شهر از آبشاری آبیاری می شده که هنوز این آبشار پاربرجاست و اینکه آب این آبشار دو خاصیت دارد، یکی آنکه اگر به قدر کر از این آب برداشته شود و به جایی دیگربرده شود، هر چه از آن به قصد نوشیدن بردارند از آن کاسته نمی شود و اگر در مصب آبشار در سومین شب از زمستان خیره شوی درون آب شکوه و عظمت سالهای گذشته هرمزگرد را خواهی دید که همه آنچه مردم ده درباره آن شهر مفقود شده می گفتند از میان همین تصاویری بود که در میان آب مصب آبشار در شب سوم زمستان در همه سالهای پیش دیده و سینه به سینه برای فرزندان و نوه ها ونتیجه ها تعریف کرده بوند.

ملاحان هرچه در گواتر گشتند کمتر آب شیرین پیدا کردند و از آن روی به بازار رفتند تا آب شیرین بخرند. در بازار طویلی که در میانه شهر قرار داشت در کنار بازار ماهی فروشان و پشت به بازار بزازها، راسته آب فروشان بود. خسته و کوفته خودشان را به آنجا رساندند و مشکهای روی دوششان را بر زمین گذاشتند و از آب فروش دوره گردی چند پیاله آب گرفتند و خستگی و تشنگیشان را به خنکای آن آب گوارا تسلی دادند. ملاحان برای خرید آب سراغ مرد کوتاه قامت و سبزه رویی رفتند که در نزدیکی آنها بود. مرد آب فروش به آنها بشارت داد که امروز آبی به آنها خواهد فروخت که تا سالها آنان را از خریدن آب بی نیاز می کند.

هرمز همه تلاشش را کرد تا نامدار را آرام کند. ظاهری حق به جانب به خودش گرفت و رو به نامدار گفت که حالا که تا اینجا آمده ایم و امشب هم سومین شب زمستان است لا اقل بیا ببینیم این آبی که از آبشار در مصب فرو می ریزد، مانند پرده سینما شکوه وعظمت سالهای گذشته فیروز گرد را نشانمان می دهد یا خیر. نامدار از این همه سادگی فیروز کلافه شده بود و دیگر رمقی هم برای داد و فریاد نداشت، نا امید به تخته سنگی در آن نزدیکی پناه برد و روی آن نشست. دستش را به سمت مصب دراز کرد و آرام فیروز را به دیدن آب دعوت کرد. هرمز آهسته آهسته خود را به تخته سنگی رساند که از روی آن مصب آبشار پیدا بود. هرمز از تعجب چشمانش باز مانده بود، آبی که از آبشار به مصب می ریخت نه خروشی ایجاد می کرد و نه کفی بر جای می گذاشت. آبشار آرام به مصب می رسید و در محل تلاقی فر رویختن آبشار با مصب، خبری از جوش و خروش آبشارهای مرسوم نبود. هرمز فریاد کشید و نامدار را به دیدن تصاویری که در زیر آب به چشم می آمد دعوت می کرد. نامدار در حالیکه خودش را به کنار هرمز می رساند یادش آمد که در ده چیزی را شنیده بود که سرلک نیز آن را تاییدش کرده و اینکه هر چند سال یکبار که شب سومزمستان با شب پانزدهم ماه تلاقی می کند نباید در آب مصب آبشار خیره شد که آنکه در آن شب نظر در آن آب بیاندازد هرگز خورشید فردا را نخواهد داد.

ملاحان که حرف مرد آب فروش را باور نکرده بودند با تمسخر مشکهایشان را از آن آب جادویی که مرد به آنها بشارت داده بود پر کردند و کمی هم بیشتر از همیشه پول آب را پرداخت کردند و با مشکها را بر دوش گذاشتند و به سمت قایق هایشان در ساحل راه افتادند.

ملاحان وقتی به کشتی رسیدند داستان آب را برای هرمزِفیروز تعریف کردند، هرمز دستور داد آبها را در مخزن بزرگ کشتی بریزند و خود به قدر یک مشک از آبها برداشت و آن را پیاله پیاله بین کشتی نشینان از ملاحان تا بازرگانان تقسیم کرد و سپس مشکی دیگر لبریز از آب کرد.پس از آن به ملاحی دستور داد تا آب درون مخزن را اندازه گیری کنند و نتیجه همان بود که مرد آب فروش گفته بود. پس به راه افتادند وبه سوی هند کشتی راندند.

همشهریان هرمزِفیروز هرگز او و ملاحان و بازرگانان را ندیدند، گفته می شد که آنها به خاطر تشنگی در دریا مرده اند و بعضی دیگر هم می گفتند که آنها به هند رفته اند و در آنجا ماندگار شده اند و چون خواسته اند بازگردند پادشاهی هندی اجازه بازگشتشان را نداده است و آنان نیز همانجا ساکن شده اند که گاه گاهی خبری از هند می رسید که عده ای ایرانی در آنجا آئین زرتشی را تبلیغ می کنند و کرامتشان این است که نه آتششان خاموش می شود و نه آب شیرینشان کاستی می یابد.

 

اصفهان

22/2/91

   + مهدی بهروزی - ۱۱:۱٢ ‎ب.ظ ; ۱۳٩۱/٢/٢٢

هدیه روز تولد

-         بیا می خوام یه چیزی بهت بگم. حتما بیای ها. یادت نره سر ساعت همیشگی، همون جای همیشگیمون. خداحافظ عشق من.

نگاهی به زمان ارسال پیامک انداخت و نگاهی به ساعت رومیزی روی میز توالت روبرویش، فقط نیم ساعت وقت داشت. غرغرکنان لباس هایش را از دور و اطراف تخت خواب پیدا کرد و در حالی که سر و صورتش را می شست، یکی یکی پوشیدشان، نگاهی به خودش توی آیینه انداخت، دستی به موهایش کشید، مرتبشان کرد و مقداری از عطری که تازه هدیه گرفته بود به صورتش مالید و خداحافظ بلندی گفت و از خانه بیرون رفت.

توی راه یک شاخه گل رز سرخ رنگ هم خرید و قدمهایش را تندتر کرد و در حالیکه نفس نفس می زد وارد کافه شد. ساعت مچی‌اش را فراموش کرده بود ببندد، نگاهی به ساعت روی دیوار کافه انداخت ده دقیقه دیر کرده بود، چشم چرخاند و سر میز همیشگی دیدش که او را دارد ورنداز می‌کند و برایش دست تکان می‌دهد. با لبخندی به روی لبهایش به سمت میز رفت، دستهای دراز شده به سویش را در میان دستهایش گرفت و فشرد. با چشمهایش سلامی کرد و جوابی از چشمهایش گرفت که: علیک سلام عزیز دلم. لبهای او به حرکت در آمد که ناقلا! این بار چندمته که دیر میای ها، ازم خسته شدی یا چی؟ خندید. او هم خندید.

هیچ نداشت که بگوید. اما این را گفت که: حالا نگفتی چه کارم داشتی که تاکید کردی حتما بیام؟ و با شیطنتی که از کلامش پیدا بود این سئوال را پرسید. او مبهوت به چشمهایش زل زده  و سرش را پایین انداخت که: هیچی شوخی کردم، می خواستم حتما ببینمت امشب. دلم برات تنگ شده بود خوب.

گل رز سرخ را روی میز گذاشت و گفت اما من یادم هست. تولدت مبارک عزیزم. این هم هدیه تولدت. او خوشحال گفت: تو خودت گلی عزیز دلم، خوشگلترین و خوشبو ترین گل زندگیم هستی، همین که هستی، همین که الان اینجایی برام کافیه.

گفت: بالاخره برای بودن و موندن باید ثابت کنم که یک همچین روزهایی برام مهم هستند و برای یادبودش باید یک یادگاری هم ازم داشته باشی دیگه، این گل فقط برای همین چند لجظه است و برای ساعات و روزهای بعد هم یک چیز دیگه هست که الان بهت میدم. دست توی جیب شلوارش برد و هرچه گشت چیزی پیدا نکرد. از جایش بلند شد و جیب دیگرش را گشت و او همین طوری نگاهش می‌کرد و با چشمهایش می‌گفت که عزیزم اشکال ندارد شاید جا گذاشته‌ای و او کلافه با چشمهایش جواب می‌داد که نه این چه حرفیه.  

ناگهان یک جعبه سرخ رنگ روی میز گذاشته شد با دستهایی لطیف که رنگ لاک ناخن‌هایش توی چشم می‌زد.

این جعبه از جیب شلوارت افتاده بود پایین تخت.

 

اصفهان

8/2/1391

 

   + مهدی بهروزی - ۸:٠٢ ‎ب.ظ ; ۱۳٩۱/٢/۸

نا امیدی

ستمی سمت ستاک

سوتکی در امتزاج گلو

گاوی فربه از آن همه نشخوار

فرق من که شکسته

دست تو که کوتاه

میان خط خطی دیوار

و خط‌های ردیف شده کوکا

رنج من

رنج ما

بی هوایی

هپروت.

 

اصفهان

3/2/91

   + مهدی بهروزی - ۱٢:۳٠ ‎ب.ظ ; ۱۳٩۱/٢/۳

بهار که بیاید کوچه اختر هم سبز می شود

بر کناره های کوچه اختر
سبزه 
سبزه روییده است 
در همین سوت و کوری 
در بی رفت و آمدی 
بهار 
سبزی ها را کسی از ما نخواهد گرفت 
بهار که بیاید امید هم 
حسین و زهرا و مهدی هم
 
شیراز 
26/12/90

   + مهدی بهروزی - ٩:٤۱ ‎ق.ظ ; ۱۳٩٠/۱٢/٢٦

دستانت در گریبانم جا مانده است

این انحنای مدور هوشم

هوشم را

مدهوشم

و هوشم را

برده است این انحنا

مثل برنده شدن بارسا

و پرنده شدن عباس

که بال ندارد، خودش خبر

این انحنای نمی دانم چی

این چی چی ِ نمی دانم چگونه

و خبر پیروزی روم

که چگونه چشم ندوزم به این همه معجزه

این تابلوی نا متقارن

پیکاسوی هذلولی

من تمام می شوم میان همین انحناها

دور برگردان‌های بی اجازه

همین هایی که چشمم را خیره

و هی شاد باش می گویم

به اویی که این همه انحنا را در بغل

بغل به بغل

پهلو به پهلو

لب بر لب

و رشک می برم

چون تویی که رشک ماه شدی

من مشتری بی مقدار

بی مدار

بیضوی ِ کشیده مقعر

چه افسوسی بالاتر

بالاتر از ارتفاع برج بابل؟

چه عفریتی از این هول انگیزتر

سایبان سیاه بی اعتمادی

بر بلندای کاخ دلفی

تاب بر می دارند

بی تابی می کنند

و از اوفیلیا رو دست می خورند

گوشت تن برادر خود را

گناه من همه پاکدامنی بود

مثل دامن پاک مگدالین

و افسوس می خورم

از وسواس آن شب

که دامن پاکت

پاک ماند

هنگام غلبه روم.

 

اصفهان

7/12/90

 

 

 

 

 

   + مهدی بهروزی - ۱:٥٤ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٠/۱٢/٧

داستان

قصه شروع شده بود و من هنوز داشتم دنبال پی رنگش می گشتم و استاد هم هی مرتب توی گوشم داشت می خواند که یک پی رنگ یک خطی این همه دنگ و فنگ ندارد که تو هی داری لفتش می دهی.

من هم سرم را انداخته بودم و مثل بز زل زده بودم به کفشهایم که بی اختیار داشتند خودشان را می‌کوبیدند به کف آسفالت و تاراق تروق صدایشان با جمله های بی سر و ته استاد یکی می شد و یک چیز خنده داری شده بود که نگو.

وقتی قصه شروع بشود فقط باید خودت را بسپاری دست راوی و هی نگاه کنی که خوب دارد جلو می رود یا نه. اما انگار نه انگار که حواست هم نیست که تو اصلا سالی یک بار قصه می نوشتی و توی برنامه راه شب می کردندش تئاتر رادیویی و راه شب سالی یک هفته قصه ات را پخش می کرد. چقدر هم هیجان داشت که بشنوی قصه ات را که حالا شده بود نمایشنامه رادیویی آن هم با صدای صدر الدین شجره که راوی بود.

مادر بزرگ از کنار زنبیل ولو شده صغرا گذشت و دستش را گذاشت روی قلبش و زانو زد کنار صغرای بیچاره که پخش و پلا شده بود وسط کوچه و شوهرش عزیز خان دو متر آن طرف‌تر ایستاده بود و داشت فحش های چار واداری می‌داد که معلوم هم نبود اصلا با کی هست و گاهی زیر چشمی نگاهی هم می‌انداخت به صغرای بدبخت که نفس نفس می زد .

صغری دست می‌کشید روی شکم جلو آمده‌اش و مادر بزرگ هم بِر و بِر نگاهش می کرد و او هم دستش را می‌مالید روی قلبش و شروع می کرد به نفرین کردن و نگاهش را می‌گرداند سمت عزیز خان.

خدا ذلیلت کنه مرد ِ  مادر بزرگ ولو می شد توی هوا و عزیز خان بر می گشت سمت مادر بزرگ که ننه به جان خودش این دفعه دیگه تقصیر من نبود و صغری وای وای کنان می گفت: آره جون عمت، پس تقصیر کدوم خری بود که من بدبخت با این همه بار تو دستم و تو شکمم اینجوری ولو شدم کف این کوچه و اون گوساله هم در رفت، یه نگا هم به این پیر زن بنداز ببین چه حالی شده، حالا من به درک، کل محل آسایش ندارن از این کارای تو، الهی به زمین گرم بخوری مرد.

قصه همین جایش قشنگ بود که صغری دلش برای مادر بزرگ می سوخت و پیرزن دلش برای صغری و عزیز خان معلوم نبود وسط این قصه چه کاره هست که تازه سر و پیاز و ته پیاز اصلا کجا بود.

استاد داشت هن و هن می کرد و پا به پای من راه می آمد و معلوم نبود کجا سرش را انداخته پایین و دارد دنبال من می آید و من توی هوای پرتقال های ریخته شده کف کوچه بودم و دست مادر بزرگ روی قلبش که یک هو سوزشی پشت سرم احساس کردم که پسر مگه با تو نیستمش عین اخم و تخم های استاد بود و اینکه برو اون طرف خیابون از اون دکه برام یه پاکت وینیستون قرمز بگیر و بیا که حوصله رفتن تا سر چهار راه را ندارم و تازه فهمیدم که استاد با من کاری ندارد و اتفاقی هم مسیر شده ایم و هنوز مادر بزرگ کنار صغرا زانو زده است.

عزیز خان دارد پرتقال ها را جمع و جور می کند تا بیریزد توی زنبیل و دست زنش را بگیرد و ببرد خانه که مادر بزرگ محکم می‌کوبد توی سرش و داد و هوار راه می اندازد که مرتیکه به جای اونها بیا یه نگاه به این بدبخت بیانداز که از حال رفته و گوشه لبش هم خون راه افتاده و نکند خدای نکرده بچه اش طوری شود و زنگ بزن اورژانس، هی با تو مگر نیستم مرتیکه الدنگ.

صدای آژیر آمبولانس می پیچد توی گوشهایت و صدای راوی را می شنوی که دارد خلاصه قصه بازی شده در شبهای قبل را بازمی‌خواند و با صدای وحشتناک نارنجک شب چهار شنبه سوری یکی می شود، استاد را مضطرب با سیگاری توی دست چپ محو می بینی که برعکس به تو زل زده است و خون توی دستها و صورتت می دود و تو می مانی و یک سقف سفید و صغری که بچه اش افتاده است.

 

اصفهان

3/12/90

   + مهدی بهروزی - ٦:۱۳ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٠/۱٢/۳
← صفحه بعد