نوستالژِی

هی با توام

با تو

ای شیزار چشم

نه

ای شیراز

بوی خوش بهار

نارنج تن

دلگشایی بلوری پاهایت

نمناکی حضورت از شبنم باغ‌های افسانه‌ای

امتزاج جاری آب‌های رکناباد از دامنت

شمشاد قد

نفسم که در سینه حبس

تو

چون عیوق 

درخشنده

پیچاپیچ دستهایت در رقص عاشقانه‌ای

همراه رهبانیتی شریف

هی با توام

برقص و شادی کن

چون رودی که در زمستان جاری می‌شود

                                                        فقط

اندوه من از ندیدنت

نشنیدنت

سر به دراگ می گذارد

و شیری که آرمیده است

شیرازگون

ای شیراز

از بهار  

از ترنج

          که تویی

                       تو

                           شیراز.

 

اصفهان

18/10/90

 

 

   + مهدی بهروزی - ۱۱:٠٠ ‎ق.ظ ; ۱۳٩٠/۱٠/۱۸

صدا

صدای خوبت، خوبترم

خوبترم کرد

صدای خوبت

که صدای خوبی هایت

داوود که فلاخن در دست می گیرد

از طالوت رد می شود

و من ترانه هایت را دوره می کنم

خوبم

وقتی تو از صدای سخن عشق

که حالم خوش تر می شود

و خوش به حال او که شب ها

شب ها

صدای خوبت، خوبترم

خوبتر می کندم

 

اصفهان

1/8/90

 

تقدیم به الف - ابراهیمی با همه عشق و احساسم

 

   + مهدی بهروزی - ۳:۳٤ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٠/۸/۱

رسوای زمانه منم

مگر فرق هم دارد

فرقِ نیمهٔ تو

مثلِ فرقِ عشقِ من

با

   با

      عشقِ تو

که پرواز کرد

از فرقِ باز گذشته ‌ات

تا فراسویِ آن بید

بیدِ خشک 

تنها کنارِ امامزده

که فرقِ باز ماندِه ‌ات

بویِ دلاویزِ طره‌هات

مست

مستِ مستم می‌کند

فرقِ من با تو

فرقِ فاصلهٔ ثریاست تا عیوق

من کجا

زنِ اسیر زنجیرِ آسمانِ سوم کجا

از تو بگویم

آرام می‌شوم

مثل کلاید تمبا

فاصله‌اش تا پولتون

عزیمت ناگزیریست

کندن نهال این عشق

ناشدنی.

 

اصفهان

8/7/1390

 

   + مهدی بهروزی - ۱۱:۱٤ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٠/٧/۸

اَلَموت

دلم برای شاعره‌ای

شاعره‌ای خوشگل

تنگ

خوشگل شاعرانه نیست؟

نباشد

ته ِ ته ِ خوشگلی همان خوشگلی است

که خوش

خوش ِ خوش

شوخ ِ شوخ ِ خوشه خوشه

از معاشقه من با شعرهایش

دروغ

دروغ گفتم

دلم می خواهد بغلش کنم

مفاعیلٌ مفاعیلٌ مفتعلٌ فعلولٌ

و در ِ گوشی برایش بخوانم

شعرهای بی سر و ته

و تعریف کنم از ضرباهنگ چشمهایش

وقتی که پلک می‌زند

و لمس اهورایی تنش

امتزاج جنگ واترلو با تسخیر قلعه‌های الموت

ناپلئون

صبح

صبّاح

شکست، پیروزی توست

وقتی من غمگنانه رها می‌شوم

وسط این همه سه‌کایی

مثل بوقلمون‌های مشروطیت

و نسیمی که در شمال نمی‌وزد

عشقی که توی حوضی ار خون غرق

و لبهایی که دوخته

شاعره خوشگل!

دلم برای خودت تنگ بود

نه شعرهایت

فریبایی چشمهایت

دهیایی الموتی تنت.

 

اصفهان

23/6/90

 

 

 

   + مهدی بهروزی - ۱۱:٢۱ ‎ق.ظ ; ۱۳٩٠/٦/٢۳

.....

افتاده ام از مد

بیات 

زنگار گرفته

 

 

13/6/90

اصفهان

   + مهدی بهروزی - ۱٢:٠٦ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٠/٦/۱٤

.......

سیگاری می‌گیرانم
به گیرایی تکیلایی که زده‌ای
دود می‌شوم
از خرابی شومینه‌ات
لهیب گر گرفته گونه‌هایت

 

اصفهان

10/6/1390

   + مهدی بهروزی - ۱:۱۸ ‎ق.ظ ; ۱۳٩٠/٦/۱٠

آه، سه‌شنبه‌ها!

سه شنبه هایت

با روسری سبز و بنفش

و موهایت

که جا نمی‌گرفت

یادش بخیر

روبرویم می‌نشستی

می‌خواندی

شعر

بی رحمانه بد می‌گفتم

از شعرت

تو لبخند می شدی

                           ]تنها در لبها[

کلافگیت توی پاهایات فزیاد می‌شد

و من همه چشم

هراسانی دستهای عرق کرده‌ات

                     ]وقتی زیر میز قایمشان می‌کردی[

این رسم

رسم همه سه شنبه هایت

مداوم بود

همان شب سه‌شنبه

که من و تو تا صبح

برای هم شعر خواندیم

و بدجنسی ام را در همان بوسه مداوم

ترک کردم

و ترک عشق و شاهد و ساغر دیگر

دیگر نیامدی

حالا سه شنبه هایم

بی تو

رندی شبانه توست

تا دستانت دیگر یواشکی

زیر میز جانمانند

و شعرهایت

مگوی نگفته هایت باشند.

 

 

29/4/90

اصفهان

 

   + مهدی بهروزی - ۱:٤٩ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٠/٤/٢٩
← صفحه بعد